۱۳۸۶ دی ۱۶, یکشنبه

1408



همیشه دیدن فیلم های ترسناک برایم لذت بخش بوده است ، البته فیلم هایی که ارزش دیدن داشته باشند مانند حلقه و آب سیاه (البته نسخه ژاپنی آنها)، طالع نحس ودارکولای برام استوکر و... و نه فیلم هایی که با چند تا زامبی و عروسک و بازیگر گریم شده سعی در ترساندن بیننده دارند ولی حتی بچه های 2 یا 3 ساله را هم نمی ترسانند چه برسد به بزرگسالان که مخاطب اصلی این نوع فیلم ها هستند . در این میان فیلم هایی که به موضوع روح می پردازند انگشت شمارند و به دلیل اینکه بیننده شی ای ترسناک قابل لمسی را در طی فیلم نمی بیند و فقط اثرات وجود روح را در فیلم می بیند ، اثر گذارتر هستند . نماد بارز این نوع فیلم ها به نظر من فیلم های ژاپنی حلقه The Ring و آب سیاه The Dark Water است .(البته نسخه هالیوودی این فیلم ها نیز موجود است) دیدن این فیلم ها بیننده را به فکر واداشته و برای لحظاتی هم که شده او را در مورد روح و وجود آن به فکر وادار می کند و ترسی ناخواسته را به جان او می ریزد و چه بسا بیننده برای لحظاتی هم که شده از رفتن به جاهای تاریک (مخصوصا اگر فیلم را در شب دیده باشد) می پرهیزد.
فیلم 1408 یکی از فیلم هایی است که در سال 2007 در مورد موضوع روح و وجود آن ساخته شده است ، این فیلم در طوفان فیلم های پرفروش هالیوودی مانند دزدان دریایی کارائیب و اسپایدرمن 3 و ... گم شد و کمتر به آن پرداخته شد . امتیاز بالای 7 این فیلم در سایت imdb نشاندهنده اقبال این فیلم در نظر بینندگان آن است .




مایک انسلین John Cusack نویسنده ای است که کتابهایی در مورد مکان های دیده شدن ارواح و ماوراء الطبیعه می نویسد ولی نه در تایید آنها بلکه در جهت بی اعتبار کردن و تمسخر آنها ، او با سفر به هر کدام از مکانهایی که مشهور به دیدن ارواح است و اصطلاحا توسط ارواح تسخیر شده است به خواننده کتاب خود ثابت می کند که آنچه در مورد آن مکانها گفته می شود خرافاتی بیش نیست . مایک که به هیچ وجه به وجود روح حتی وجود خدا اعتقادی ندارد چندی پیش پس از مرگ تنها دخترش بر اثر سرطان از همسرش جدا شده است . او هر روز به اداره پست می رود و نامه هایی که از طرف طرفدارانش برایش رسیده است می خواند ، روزی که برای قدری استراحت به ساحل رفته است به قصد موج سواری وارد دریا می شود و بر اثر موج دریا تا آستانه غرق شدن هم پیش می رود ولی نجات پیدا می کند پس از آن در روز دیگری که به اداره پست رفته تا صندوق پستی خود را چک کند ، کارت پستالی از یکی از طرفدارانش دریافت می کند که به او آدرس هتل دلفین در نیویورک را می دهد و از او می خواهد وارد اتاق 1408 نشود . اتاقی که حتی شماره آن هم نحس است و بیانگر عدد 13 ، او برای رزرو اتاق به هتل زنگ می زند ولی هتلدار به او جواب رد می دهد و هنگامی که از رزرو اتاق نا امید می شود دست به دامان وکیلی می شود که دوست انتشاراتی اش برایش پیدا کرده است و با توجه به قانونی که هتل حق ندارد اتاقی را که خالی است به کسی اجاره ندهد موفق می شود اتاق را برای یک شب رزرو کند. او به نیویورک می رود و پس از ورود به هتل مدیر هتل که نامش اولین (Olin) Samuel L.Jackson است از او می خواهد که از تصمیمش برای ورود به اتاق 1408 منصرف گردد ولی مایک که به هیچ چیزی اعتقاد ندارد خواسته او را رد می کند ، مدیر هتل از قربانیان بی شمار اتاق 1408 می گوید آنهایی که به قتل رسیده اند ، ظاهرا به مرگ طبیعی مرده اند و یا در آنجا خودکشی کرده اند او حتی عکس های همه آنها را که پنجاه و چند نفر می شوند به مایک نشان می دهد ولی مایک منصرف نمی شود سرانجام موفق می شود کلید اتاق را از مدیر هتل بگیرد.




مایک پس از ورود به اتاق 1408 چیز غیرعادی نمی بیند ولی قدری می ترسد ولی کم کم نشانه های وجود موجودی در اتاق ظاهر می شود مایک ابتدا به دنبال شخصی می گردد و فکر می کند کسی در اتاق پنهان شده است ولی هیچ نمی یابد تا اینکه نشانه ها زیادتر شده و آزاردهنده تر می شوند تا اینکه ارواح قصد جانش را می کنند .



در صحنه ای از فیلم در اتاق 1408 مایک تابلویی را که بر روی دیوار است و کشتی ای را در دریای متلاطم نشان می دهد با چاقو پاره می کند و آبهای موجود در تابلو بیرون می ریزد و او را غرق می کند سپس او که گرفتار امواج دریا شده خود را نجات می دهد و خود را در ساحل لوس آنجلس می بیند و فکر می کند تمام آن اتفاقات یک رویا بیش نبوده است ولی هنگامی که روز بعد به اداره پست می رود ناگهان به اتاق 1408 باز می گردد . سرانجام در پایان فیلم پس از اینکه ارواح نمی توانند او را از ترس وادار به خودکشی کنند ، او که حالا به همه چیز اعتقاد پیدا کرده اتاق را به آتش می کشد تا ارواح را از آنجا فراری دهد و جانش را بر این کار می گذارد ...



از نکات جالب فیلم انتخاب شماره اتاق است که مجموع ارقام آن بیانگر عدد 13 است همچنین این اتاق در طبقه 13 ام ساختمان هتل قرار گرفته است.



فیلم بر اساس داستان کوتاهی از نویسنده معروف آمریکایی استفن کینگ Stephen King ساخته شده است . کارگردانی آنرا کارگردان سوئدی مایکل هافستروم Mikael Håfström بر عهده داشته است. از نکات خوب فیلم می توان به موزیک تاثیرگذار فیلم اشاره کرد که تاثیر صحنه های فیلم را دوچندان کرده است ، همچنین انتخاب زوایای درست و تاثیرگذار دوربین توسط کارگردان.
دیدن این فیلم را به دوستداران سینمای وحشت توصیه می کنم.



برای کسب اطلاعات بیشتر از این فیلم می توانید به آدرس زیر مراجعه نمایید :

1408 in imdb.com

۱۳۸۶ آذر ۱۰, شنبه

بازگشت

بعد از یک سال و اندی دوباره تصمیم گرفته ام این وبلاگ را از نو سرپا کنم. در این مدت هم بر اثر مشغله های کاری فراوان و هم بر اثر از دست رفتن نوشته های زیادی که برای درج تدریجی در وبلاگ آماده کرده بودم ,بر اثر یک بی احتیاطی شخصی, دل و دماغ نوشتن برایم نمانده بود ولی دوباره تصمیم گرفتم هر از چندی نوشته ای بر نوشته های قبلی بیافزایم ، حیفم می آید لذت دیدن بعضی از فیلم های تحسین برانگیز را با کسی قسمت نکنم.به هر حال کار را با طراحی و تعویض یک قالب جدید آغاز کردم و در روزهای آینده نوشته هایی را به وبلاگ اضافه خواهم کرد تا آن چند نفری هم که به اینجا سر می زنند دست خالی از اینجا نروند.
از شما خوانندگان گرامی هم تقاضا دارم اگر نظری در مورد نوشته های من دارید از درج آن در قسمت کامنت های وبلاگ دریغ نفرمایید و فقط خواننده نباشید.
با تشکر

۱۳۸۵ شهریور ۸, چهارشنبه

بزرگراه گمشده Lost Highway



(توصیه می شود قبل از خواندن متن زیر حتما فیلم را ببینید. دیدن فیلم برای افراد زیر 18 سال طبق طبقه بندی آمریکایی ممنوع است. )

قسمت اول- درباره کارگردان و داستان فیلم.

بزرگ راه گمشده یکی از شاهکارهای ماندگار کارگردان بزرگ و صاحب سبک سینما ، دیوید لینچ است . سبک کار لینچ سوررئالیسم است و علاوه بر کار فیلمسازی به نقاشی و انیمیشن و موسیقی نیز می پردازد و سبک کار مخصوص به خود را در هنر دنبال می کند . فیلمهای او بیشتر به رویاها و کابوسهای متوالی شبیه هستند . فیلمهایی همراه با صحنه های بسیار خشن و حتی اروتیک به همراه موسیقی ای کوبنده که اثر سکانس های فیلم را بر ذهن بیننده دوچندان می کند . مفاهیم در فیلمهای لینچ با استعاره های بسیاری همراه است و برای فهم آنچه که در داستان فیلم می گذرد باید معمایی را حل کرد که کلید های حل این معما در سکانس های مختلف فیلم به بیننده داده می شود، و از این نظر بایستی فیلمهای او را نه یک بار بلکه چند بار دید تا هر بار نکته تازه ای را در آنها کشف نمود . لینچ هیچ گاه خود در مورد مفهوم فیلمهایش سخن نمی گوید و فهم مطلب را کاملا بر عهده بیننده می گذارد ، بنابراین فیلمهای او مخاطبان خیلی خاصی دارد که تا حدودی توانسته اند سر از کار او در آورند ، دیگر بینندگان بعد از دیدن فیلمهای او در سردرگمی عجیبی فرو می روند که به خاطر دیدن صحنه های عجیب و خیال وار بدون ترتیب در تقدم و تاخر زمانی اتفاقات است. به عبارت دیگر فیلمهای لینچ فیلمهایی چند بعدی با ساختاری غیر خطی خلاف آنچه که در فیلمهای متعارف می بینیم ،می باشند. از فیلمهای زیبای لینچ که بدین ترتیب ساخته شده اند می توان ازBlue Velvet ، Twin Peaks: Fire Walk with Me، Lost Highway و Mulholland Drive نام برد . لازم بذکر است در سالهای اولیه فیلمسازی و کارگردانی لینچ ساخته هایی به سبک سینمای متعارف نیز دارد مانند EraserHead و The Elephant Man



و اما Lost Highway یا بزرگراه گمشده ، فیلمی است با مفهمومی مبهم که بر اساس طراحی ، تصورات و تم های مخصوص دیوید لینچ ساخته شده است . آنچه که بیش از پیش داستان بزرگراه گمشده را دچار سردرگمی می کند این است که آیا در جریان فیلم دو داستان بوقوع می پیوندد یا یک داستان ؟ شخصیت های اصلی فیلم سه نفر هستند یا شش نفر ؟ آیا اصلا داستان نقطه شروعی دارد یا اینکه صرفا جریانی از حالات رویا مانند و خلسه گونه ای است که فقط خود دیوید لینچ آنها را متوجه می شود؟ دیوید لینچ همیشه از بازگویی معنای فیلم خود سرباز می زند و بزرگراه گمشده در این زمینه استثنا نیست . او تفسیر فیلم را بر عهده مخاطب خود قرار می دهد.
" دیک لارنت مرده است Dick Laurent is dead. "
فیلم بزرگراه گمشده در حالی آغاز می شود که "فرد میدیسون" (Bill Pullman) ، که یک موزیسین جاز می باشد ، صدای زنگی را از در جلوی خود می شنود که بعد از زدن دکمه در، صدای فردی را می شنود که می گوید فردی به نام "دیک لارنت" مرده است ! او به در جلویی خانه می رود اما کسی را پیدا نمی کند.



در چند روز آینده او شروع به دریافت نوارهای ویدئویی در پاکت های نامه ای می کند که جلوی در خانه او قرار داده اند ، در هر نوار تصاویری از داخل خانه او به چشم می خورد که هر کدام از نوارها نسبت به نوار پیشین ، تصاویر بیشتری را از زندگی خصوصی او نمایش می دهند. روابط "فرد" با همسرش "رنی" (Patricia Arquette) سرد و غیر شهوانی است و عشق بازی آنها صرفا یک عمل مکانیکی است و سوء ظن نسبت به اینکه "رنی" ممکن است خیانتکار باشد بر ذهن "فرد" سنگینی می کند.



-" ما قبلا همدیگر را دیده ایم ، ندیده ایم ؟"
-"فکر نمی کنم . فکر می کنی کجا همدیگر را دیده ایم ؟"
-"در خانه ات . به خاطر نمی آوری؟"
-"نه به خاطر نمی آورم. مطمئنی ؟"
-"بله، کاملا. حقیقت این است که، من الان آنجا هستم."



در مهمانی ای که در خانه "اندی" دوست "رنی" برگذار می گردد، "فرد" مرد مرموز(Robert Blake) ، را می بینید، که اصرار دارد قبلا آنها همدیگر را در خانه "فرد" دیده اند . کمی بعد تر ، "فرد" نوار ویدئوی دیگری در جلوی خانه اش دریافت می کند که تصاویر ضبط شده در نوارها به سرانجام گیج کننده خود می رسند. تصاویر خون آلود "رنی" در حالی که بدنش قطعه قطعه شده و "فرد" بر جسد او نشسته است . "فرد" بعد از آن دستگیر شده و به اتهام قتل همسرش زندانی می گردد.



"فرد" منتظر اعدام در زندان است که در طی شب اعدام، تبدیل به "پیت دیتون" (Balthazar Getty) ، یک مکانیک جوان می شود . بدین ترتیب که ناگهان "فرد" ناپدید شده و "پیت" ظاهر می شود. پلیس "پیت" را آزاد می کند ، اما او را تعقیب می کند تا از سرنوشت "فرد" آگاه گردد.
"پیت" به خانه باز می گردد، جایی که او چند روز پیش از آنجا ناپدید شده بود. او به محض اینکه به کارش باز می گردد ، آقای "ادی" (Robert Loggia) را می بیند. یک گانگستر قدرتمند و سادیسمی که پلیس به او "دیک لارنت" می گوید.



"پیت" همچنین با فاحشه "ادی" یعنی "آلیس" (Patricia Arquette) ملاقات می کند که خیلی شبیه "رنی" است . آنها با هم رابطه عاشقانه ای را به دور از چشم "ادی" آغاز می کنند. کمی بعد "آلیس" ، "پیت" را متقاعد می کند که به او در فرار از دست آقای "ادی" کمک کند . برای بدست آوردن هزینه فرارشان، "آلیس" پیشنهاد می کند تا از "اندی" دزدی کنند ، مردی که "آلیس" را به آقای "ادی" معرفی کرده بود.



متاسفانه، "آلیس" ، "پیت" را در پایان ترک می کند و "فرد" ظاهر می شود فقط برای اینکه آقای "ادی" را که در تعقیب "آلیس" و "پیت" است ، بکشد. بعد از آن "فرد" در مقابل خانه اش می ایستد و دایره داستان را با زدن زنگ در و گفتن پیام مرموز "دیک لارنت مرده است." کامل می کند. سپس فیلم با این صحنه به پایان می رسد که "فرد" در پشت فرمان اتومبیلی نشسته است و از یک بزرگراه تاریک پایین می رود ، در حالی که پلیس در تعقیب اوست ...



و اما تمام این صحنه های مبهم به چه معنیست ؟
...

۱۳۸۵ مرداد ۴, چهارشنبه

سه رنگ : آبی-Three Colors: Blue -Trois couleurs: Bleu



آبی اولین فیلم از سه گانه (سه رنگ) است . شاهکار کارگردان و فیلمنامه نویس فقید لهستانی کریستوف کیسلوفسکی . این سه گانه با فیلم آبی شروع شده و با سفید White ادامه می یابد و به قرمزRed ختم می گردد.
داستان فیلم آبی با یک تصادف مرگبار آغاز می گردد. پاتریک دو کورسی آهنگساز مشهور به همراه همسر و دختر کوچکشان در حال سفر با اتومبیل شخصی از شهری به شهر دیگری در فرانسه هستند ، در میانه راه اتومبیل در اثر برخورد با درختی واژگون می گردد و پاتریک به همراه دختر کوچک می میرند ولی ژولی زنده می ماند. حال ژولی بایستی با مرگ همسر و فرزندش کنار بیاید . او در بیمارستان سعی می کند خود را با خوردن قرص بکشد ولی قادر به این کار نیست و جرات این کار را ندارد.



پس از مرخص شدن از بیمارستان سعی می کند هر آنچه از گذشته اش مانده است از بین ببرد ، از جمله یادداشتهای شوهرش ، نت های آخرین کار نیمه تمام شوهرش و ... حتی خانه ای که در آن زندگی می کردند را هم ترک می کند . دستیار سابق شوهرش اولیویه بنو را دعوت می کند شبی را با او بگذراند چون او همیشه چشمش به دنبال ژولی بوده است ،سپس بدون هیچ نشانی او را ترک می کند، ژولی به پاریس نقل مکان می کند . ژولی با واقعیت های جدیدی روبرو می شود که تاکنون با آنها برخوردی نداشته است ، معشوقه سابق شوهرش را از روی عکسی که از آندو بر جای مانده پیدا می کند او وکیل دادگستری است و بچه ای از پاتریک در شکم دارد . واقعیت چندش آوری که باعث تنفر او از شوهر سابقش می شود . ژولی بزودی گرفتار عشق اولیویه می شود ، اولیویه به دنبال کامل کردن کار نیمه تمام پاتریک است . ژولی به او در این کار کمک می کند ولی قطعه ای از کار که ژولی به دور انداخته است کم است و ...



آبی رنگ زخم و ریش است ، آبی رنگ غم است و کارگردان به خوبی با توجه به مفهموم رنگ آبی از آن در داستان استفاده کرده است . اکثر صحنه های فیلم به نوعی با رنگ آبی ممزوج شده اند ، از جمله شنا کردن ژولی در استخری آبی رنگ یا لوستر آبی رنگی که آنرا خیلی دوست دارد . کارگردان در این فیلم برای القای رنگ آبی از فیلترهای آبی و نورپردازی آبی استفاده کرده است .



فیلم مراجعاتی به دو قسمت دیگر یعنی سفید و قرمز هم دارد از جمله وارد شدن ژولی به دادگاهی که در آن قهرمان فیلم سفید در حال محاکمه شدن است و یا پوستر قهرمان فیلم قرمز ، یا نقطه مشترک هر سه فیلم ، پیرزنی که سعی دارد شیشه ای را در جعبه بازیافت مواد بیاندازد و برای این کار زحمت فراوانی را متحمل می گردد ، در هر سه فیلم قهرمان فیلم با این صحنه روبرو می شود . کارگردان با این صحنه ها سعی در القای این فکر را دارد که تمام این داستان ها هر روز در اطراف ما اتفاق می افتد حتی برای خود ما بی آنکه از داستان هم دیگر اطلاعی داشته باشیم. کلید فهم هر کدام از فیلم های سه گانه در مفهوم رنگ آن است که کیسلوفسکی آنرا به خوبی در داستان بیان کرده است.در فیلم آبی ، کیسلوفسکی با استفاده از رنگ آبی در پی القای حس غم و نیستی ژولی به بیننده است و اینکه چگونه او می خواهد با گذشته خود کنار بیاید و آینده ای جدید بسازد.
از موسیقی فیلم نمی توان به سادگی گذشت ، موسیقی فیلم در بسیاری از صحنه ها در القای حس فیلم نقشی اساسی ایفا می کند ، از این نظر می توان به نوعی فیلم را یک فیلم موزیکال نیز دانست که در آن موسیقی خوب Zbigniew Preisner حرف اول را می زند.



فیلم آبی جوایز ارزنده ای از فستیوال های بین المللی فیلم برده است از جمله آنها می توان به جایزه بهترین فیلم ، بهترین بازیگر زن به ژولیت بینوش بازیگر نقش ژولی و بهترین فیلم برداری به اسلاوومیر ایدزاک در فستیوال فیلم ونیز(1993) ، بهترین فیلم اروپایی از آکادمی فیلم اسپانیا و ... اشاره نمود . فیلم محصول سال 1993 است و با بازی بازیگران فرانسوی و در فرانسه و به زبان فرانسوی ساخته شده است . از بازیگران اصلی فیلم می توان از Juliette Binoche در نقش ژولی وBenoît Régent در نقش اولیویه نام برد.



برای کسب اطلاعات بیشتر از این فیلم به آدرس زیر مراجعه فرمایید :

Trois couleurs: Bleu on Imdb.com

۱۳۸۵ اردیبهشت ۲۷, چهارشنبه

لیلا می گوید-Lila Says-Lila dit ça



شیمو فرانسوی عرب تباری است که در محله ای فقیرنشین که محل تجمع مهاجرین در بندر مارسی می باشد، زندگی می کند . او 19 سال دارد و با مادرش در خانه ای محقر روزگار می گذراند . او استعداد نویسندگی دارد ، بنابراین معلمش به او پیشنهاد می کند با نوشتن داستانی کوتاه و ارائه آن به کالجی در پاریس بتواند بورسیه تحصیلی گرفته و به تحصیل خود در رشته ادبیات ادامه دهد. شیمو شروع به نوشتن می کند و داستان عشقش را با دختر مهاجر لهستانی به نام لیلا Lila ، می نویسد . لیلا دختر جوانی است که دوست دارد هنرپیشه فیلمهای سکس آماتور شود . او شیمو را دیده و از او خوشش می آید و حرفهای عاشقانه به او می زند و اعضای بدنش را به او نشان می دهد. به شیمو می گوید آرزو دارد با چند مرد در فیلمی بازی کند . شیمو به او مضنون می شود ولی همچنان به عشقش به او وفادار می ماند ، تا آنجا که دوستانش از او می خواهند شبی را با زنی روسپی بگذراند ولی او نمی پذیرد.



دوستان شیمو روزی به او اطلاع می دهند لیلا به اتومبیل بنز مشکوکی سوار شده است . شیمو کاملا به این قضیه ایمان می آورد که لیلا دختری روسپی است .ولی با این حال باز هم دیوانه وار دوستش دارد ولی هیچ گاه عشقش را به لیلا ابراز نمی کند و همچنان مانند یک دوست معمولی برای او می ماند. سه تن از دوستان شیمو شبی در حال مستی به لیلا تجاوز می کنند ، شیمو که از قضیه مطلع شده بود به کمک لیلا می رود و او را در حالی می یابد که باکرگی خود را از دست داده . شیمو به اشتباه خود پی می برد . پلیس او را به همراه دوستانش دستگیر می کند و بعد از اثبات بی گناهی آزاد می شود . به سراغ لیلا می رود ولی خیلی دیر شده است و لیلا آنجا را ترک کرده است و ...



لیلا می گوید یا Lila Says دومین ساخته کارگردان فرانسوی لبنانی تبار "زیاد دوری" می باشد . فیلمی رومانتیک و درام که انسان را به یاد فیلمهایی همچون مالنا و یا سینما پارادیزو می اندازد با همان تم عشق های دوران جوانی و نوجوانی که اغلب به شکست و جدایی منتهی می شوند . فیلم از لحاظ کارگردانی یک فیلم متوسط محسوب می شود اما داستان بسیار زیبا و قوی آن ، آنرا قابل تحمل می کند و تماشاگر از دیدن آن لذت می برد . متاسفانه فیلم به علت وفور فیلمهای رنگارنگ هالیوودی زیاد مورد توجه قرار نگرفته است .



فیلم از فیلمبرداری خوبی با صحنه های زیبایی برخوردار است . با اینکه کاراکتر اصلی فیلم لیلا است با اینحال او را از دریچه چشم شیمو می بینیم و او را از زبان او می شناسیم . گفتار لیلا در فیلم حرف اول را می زند ، چهره زیبای بلوند و سخنان او و فانتزی های او بسیار شهوانی است و از او در ذهن بیننده کاراکتری بسیار داغ و دارای انحرافات اخلاقی می سازد .اما هر آنچه که بیننده در مورد لیلا می پندارد فریبی بیش نیست . نقابی است که او برای جلب توجه شیمو به چهره زده است .کسی که لیلا فکر می کند با بقیه فرق می کند . به هر حال فهم این رفتار غریب لیلا برای عشقش قدری سخت است . آنچه که مسلم است او با این کار خود دست به فداکاری بزرگی در راه عشقش می زند . و چه دیر شیمو پی به حقایق می برد ...



از بازیگران فیلم می توان از محمد خاص در نقش شیمو و Vahina Giocante در نقش لیلا نام برد . بازی زیبای این دو بازیگر جوان یکی از نقاط قوت فیلم می باشد .



برای کسب اطلاعات بیشتر در مورد این فیلم به آدرس زیر مراجعه نمایید:

Lila dit ça on Imdb.com

۱۳۸۵ اردیبهشت ۲۴, یکشنبه

گمشده در ترجمه - Lost In Translation



" باب یک هنرپیشه است . باب گمشده است . باب به زبان آنجا صحبت نمی کند . بعضی وقتها مجبوری به نیمه دیگر زمین بروی تا دایره را کامل کنی."
شاید برای معرفی یک فیلم زیبا که در سال 2003 تولید شده است ، قدری دیر باشد . ولی مطمئن هستم بسیاری از شما این فیلم زیبا یعنی Lost In Translation را ندیده اید یا اینکه بسادگی از کنار آن گذشته اید.



باب هنرپیشه تقریبا بازنشسته ای است که برای بازی در یک فیلم کوتاه تبلیغاتی در مورد یک نوع شراب به نام سانتوری به توکیو آمده است . باب پس از اقامت در هتلی که برای او در نظر گرفته شده خود را در محیطی بسیار غریب و تنها می یابد تا اینکه بصورت اتفاقی با شارلوت آشنا می شود .شارلوت دختر جوانی است که همسر یک عکاس حرفه ای است که برای کار به توکیو آمده است . شارلوت هم از تنهایی رنج می برد چون شوهرش که آنقدرها هم او را دوست ندارد از صبح تا نیمه های شب برای کار در خارج از هتل به سر می برد و شب هنگام خسته از فعالیت های روزانه تا صبح روز بعد بدون اینکه نظری به شارلوت بیاندازد و نیازهای روحی و جسمی او را برآورده کند ، به خواب می رود.



تنهایی و ندانستن زبان باعث شده تا باب و شارلوت در میانه شلوغ توکیو خود را در میان صحرایی بدون آب و علف و تنها حس کنند و این تنهایی باعث می شود تا به سوی هم کشیده شوند . باب به علت سن زیادی که دارد احساس پدرانه ای نسبت به شارلوت پیدا می کند ولی از طرفی او یک مرد است و ممکن است به یک زن علاقه مند شود . این تضادی است که باب با آن مواجه است . از طرفی شارلوت هم گرفتار این تضاد شده است . تا آنجا که شبی که از گشت شبانه در توکیوی شلوغ برگشته اند در هتل در کنار هم می خوابند ، ولی هیچ کدام جرات نمی کنند از جاده عفت خارج شوند .



این ارتباط در چند روز چنان محکم می شود که هیچ کدام نمی خواهند این روزهای خوش هیچ گاه به پایان برسد . باب برای اینکه باز هم بیشتر بتواند در توکیو بماند و از دست نق نق های زنش که او را در توکیو هم راحت نمی گذارد و مدام به او زنگ می زند ، راحت شود ، بلافاصله پیشنهاد یک برنامه مضحک تلویزیونی را برای اینکه ساعتی در آن به اجرای برنامه بپردازد ، می پذیرد . ولی زمان می گذرد مخصوصا اینکه اگر انسان در حال لذت بردن از اوقات خود باشد. لحظه جدایی فرا می رسد با دنیایی حرفهای ناگفته و عشقی سرکوب شده و ...



"گمشده در ترجمه" دقیقا بهترین ترجمه فارسی برای نام این فیلم است هر چند به آن "گمشده در غربت" هم گفته اند که به نظر من هر چند نام درستی به نظر می رسد و مفهوم فیلم را تداعی می کند ولی ترجمه درستی از نام فیلم نیست ، زیرا کارگردان فیلم دقیقا منظورش شخصی است که به سرزمین دیگری با زبان دیگری وارد شده و به علت اینکه زبان مردمان آن سرزمین را نمی داند مانند فرد گمشده ای می ماند . فیلم کاری است از سوفیا کوپولا فرزند کارگردان مشهور سینما فرانسیس فورد کوپولا.



فیلم دارای تصویری رویایی از توکیو و مناظر آن است . حرکات زیبای دوربین به همراه رنگ و پی غنی صحنه های فیلم ، از "گمشده در ترجمه" فیلمی دیدنی ساخته است . از بازیگران اصلی فیلم می توان از بیل موری Bill Murray در نقش باب هریس Bob Harris و اسکارلت یوهانسون Scarlett Johansson در نقش شارلوت Charlotte نام برد .



این فیلم در مراسم اسکار سال 2003 در 4 رشته بهترین کارگردانی(سوفیا کوپولا) ، بهترین بازیگر نقش مرد(بیل موری) ، بهترین تصویر(راس کتز،سوفیا کوپولا) و بهترین فیلم نامه اصلی که مستقیما برای فیلم نگاشته شده (سوفیا کوپولا) نامزد شده بود که در رشته بهترین فیلم نامه اصلی موفق به کسب جایزه اسکار گردید. این فیلم 67 جایزه دیگر از فستیوال های دیگر فیلم در سراسر دنیا کسب کرده است .



برای کسب اطلاعات بیشتر به آدرس زیر مراجعه نمایید :

Lost in Translation on Imdb.com

سایت رسمی فیلم :

Lost In Translation

۱۳۸۵ اردیبهشت ۷, پنجشنبه

نگهبان شب-Night Watch-Nochnoy Dozor



سینمای روسیه را بیشتر با فیلم های هنری و غیر متعارف آن می شناسند ، فیلمهایی که فقط به مذاق دوستداران هنر هفتم خوش می آید و بس . با شنیدن کلمه سینمای روسیه یا بهتر بگوییم شوروی سابق نامهایی چون آیزنشتاین ، کونچالوفسکی ، میخایلکوف ، سوکورف ، ... در ذهن تداعی می شود. ولی بر خلاف رویه معمول، سینمای روسیه در سال 2004 فیلم متفاوتی را تجربه کرد که همگان را شگفت زده نمود و آن فیلمی نیست بجز نگهبان شب ساخته تیمور بکمامبتوف Timor Bekmambetov، که از قضا اولین فیلم بلند سینمایی او نیز هست . این کارگردان پیش از این در زمینه ساخت ویدئو کلیپ و همچنان فیلم های کوتاه تلویزیونی فعالیت می کرده است.
داستان فیلم مخلوطی از داستان خون آشام ها و افسانه های قدیمی روس در مورد نیروهای نور و تاریکی یا به عبارتی نیروهای خیر و شر و جنگ ابدی و بی پایان آنها تا به آخر دنیا می باشد.
در ابتدای فیلم و در حدود 700 سال پیش، جنگ بین دو نیروی نور و تاریکی را می بینیم که به علت اینکه تعداد نیروی هر دو طرف یکسان است به آتش بس کشیده می شود تا فردی با نیروهای خارق العاده پیدا شود و به یکی ازاین دو نیرو بپیوندد تا یکی بر دیگری غالب شود. پس از آن به زمان حال می آییم :
آنتون Anton که یک جوان ساده و معمولی است پس از اینکه آگهی یک جادوگر را در روزنامه می بیند تصمیم می گیرد برای اینکه نامزد یا دوست دختر سابقش را که حالا یک دوست پسر جدید پیدا کرده را دوباره بدست آورد ،به آن جادوگر مراجعه کند. جادوگر به او متذکر می شود که دوست دختر سابقش فرزندی هم از دوست پسر جدیدش در شکم دارد و اگر او جادو را آغاز کند مجبور است جنین او را هلاک کند که گناه بزرگی است و باید آنتون آن گناه را گردن گیرد ، پس از تایید آنتون بر این عمل جادوگر کار خود را آغاز می کند و هنگامی که می خواهد با بر هم زدن دستان خود جادو را کامل کرده و جنین را سقط کند ، نگهبانان شب سر می رسند. آنها که از نیروهای نور هستند وظیفه دارند تا هر جا که فردی مورد هجوم نیروهای تاریکی یا جادوگر ها قرار بگیرند ، به کمک او بشتابند . کار جادوگر ناتمام می ماند و آنتون به مقصودش نمی رسد. نگهبانان که به آنتون نظری می اندازند متوجه می شوند او هم قابلیت های یک فرد خارق العاده ای برای تبدیل شدن به یک نگهبان شب دارد . پس او را با خود می برند.



12 سال از این ماجرا می گذرد. فرزند نامزد سابق آنتون به دنیا آمده و اکنون پسری 12 ساله است به نام ایگور، او نیز که جزو افراد خارق العاده است می تواند جزو نیروهای نور و یا تاریکی باشد . فرمانده نیروهای تاریکی 2خون آشام را مامور می کند تا او را به سمت تاریکی بکشند ولی آنتون به عنوان یک نگهبان شب رسیده و این کار را با کشتن یکی از خون آشام ها نا تمام می گذارد و آتش بس 700 ساله بین نیروهای تاریکی و نور نقض می شود.



زن خون آشامی که جان سالم بدر برده به دنبال فرصتی است که ایگور را بدست آورد ولی هر بار آنتون او را ناکام می گذارد تا اینکه در پایان بالاخره فرمانده نیروهای تاریکی با فریب ایگور او را به طرف خود می کشد تا اینکه نیروی های تاریکی بتوانند با یک فرد بیشتر بر نیروهای نور فائق آیند و ...



البته این خلاصه ای از داستان است و فیلم داستان های فرعی دیگری هم دارد که تشکیل شده از ماموریت های دیگری که آنتون در نقش نگهبان شب انجام می دهد و ...



فیلم را می توان یک فیلم ومپایری به سبک روسی دانست که قطعا برای دوستداران این نوع فیلم ها سرگرم کننده خواهد بود . در ضمن نمی توان به سادگی از فیلمبرداری و کارگردانی هنرمندانه تیمور بکمامبتوف گذشت . جلوه های ویژه فیلم در حد حرفه ای و قابل قبولی کار شده است و در نحوه انتخاب صحنه ها و نحوه فیلمبرداری می توان پیشینه بکمامبتوف را که تولید ویدئو کلیپ های موزیکال بوده را بخوبی مشاهده نمود ، طوری که تماشاگر بیشتر از داستان فیلم مجذوب حرکات زیبای دوربین در صحنه های فیلم می شود.

فیلم بصورت سه گانه ای در نظر گرفته شده است که قسمت دوم آن هم ساخته شده ، به نام نگهبان روز یا Dnevnoy dozor و هم اکنون بر پرده سینما در حال اکران است و قسمت سوم آن به نام نگهبان شب 3 قرار است در سال 2007 اکران شود.



نگهبان شب فیلمی است که دوستداران فیلم های ومپایری و اکشن و ترسناک را راضی خواهد کرد. این فیلم در روسیه و اروپا فروش خوبی داشته است .
تمام بازیگران فیلم روس هستند و می توان در بین آنها از Konstantin Khabensky در نقش آنتون و Dmitry Martynov در نقش ایگور نام برد. این فیلم بر اساس داستانی از Sergei Lukyanenko ساخته شده است.



برای اطلاعات بیشتر در مورد این فیلم به آدرس زیر مراجعه کنید :

Nochnoy Dozor on imdb.com

۱۳۸۵ فروردین ۲۸, دوشنبه

سوفی شول - آخرین روزها Sophie Scholl - Die letzten Tage



در سال 2005 آلمان همانند سال گذشته آن یعنی 2004 نماینده ای در اسکار 78 ام داشت . فیلمی به نام (سوفی شول-آخرین روزها) که فیلمی است ضد فاشیستی بر علیه دوران سلطه نازی ها بر آلمان در جنگ جهانی دوم. در سال 2004 نیز آلمان با نماینده دیگر خود یعنی فیلم سقوط Der Untergang(Downfall) در مراسم اسکار 77ام شرکت کرده بود.این فیلم هم مربوط به 10 روز آخر زندگی هیتلر تا خودکشی و تسلیم آلمان در جنگ جهانی دوم می باشد که بزودی در مورد این فیلم زیبا هم که ارزش تاریخی دارد و از روی خاطرات منشی سابق هیتلر و یکی از معاونان او ساخته شده است ، می نویسم.



داستان فیلم مربوط است به اتفاقاتی که منجر به دستگیری سوفی شول و برادرش هانس شول و کریستوفر پروب می شود که عضو گروه مقاومت ضد نازی رزهای سفید بوده اند . این گروه پس از دستگیری و محاکمه توسط دادگاه نازی ها توسط گیوتین اعدام می شوند. سوفی و برادش هانس در هنگام پخش کردن اعلامیه هایی سیاسی ،در دانشگاه مونیخ دستگیر شده وپس از بازجویی محاکمه می گردند. بیشتر زمان فیلم را گفتگوها و بازجویی های سوفی شول با یک بازجو تشکیل می دهد که از روی متن واقعی بازجویی های او پیاده شده است و بیانه ی ضد فاشیستی تمام عیاری است که کارگردان با درایت خاصی در فیلم خود گنجانده است و پاسخی است به عقاید فاشیستی نازی ها در جنگ جهانی دوم و همچنین حرکتهای نیو نازی سالهای اخیر. البته به نظر من فیلم اشتباهاتی هم دارد ،مثلا در صحنه ای در دادگاه که قاضی مشغول صحبت با هانس شول است، هانس می گوید: رژیم شما، یهودیان را به اردوگاه های مرگ می فرستد! در حالی که در هنگام واقعه قضیه ارسال یهودیان به اردوگاههای مرگ یک مسئله کاملا سری بود و کسی از آن خبر نداشت تا بتواند در مورد آن اظهار نظر کند و فقط بعد از اتمام جنگ بود که این قضیه با توجه به شواهد بر جای مانده از اردوگاه های مرگ و همچنین اعترافات سران نازی در این مورد، کشف شد و در آن زمان همه فکر می کردند یهودیان را برای کار اجباری و اسکان در شرق به شرق اروپا کوچ می دهند.



فیلم که در اسکار 78 ام موفق به کسب جایزه در قسمت فیلمهای خارجی نشده ، جوایز زیادی را در جشنواره های دیگر فیلم از آن خود نموده است ، از جمله می توان به فیلم برگزیده جشنواره بین المللی فیلم برلین در سال 2005 ، جشنواره فیلم باواریا ، جشنواره فیلم اروپایی و ... اشاره نمود.

کارگردان فیلم مارک روتموند Marc Rothemund می باشد و اکثر بازیگران فیلم و حتی Julia Jentsch بازیگر نقش سوفی شول قبلا در فیلم سقوط هم بازی داشته اند. از دیگر بازیگران فیلم می توان از Fabian Hinrichs در نقش Hans Scholl و Gerald Alexander Held در نقش Robert Mohr بازجوی فیلم نام برد. فیلم سوفی شول بسیار فیلم کم خرجی در زمان ساخت می باشد ولی با این حال فروش خوبی در اروپا و مخصوصا در خود آلمان داشته است و دیدن آن به کسانی که به فیلمهای تاریخی مخصوصا فیلمهای مربوط به رژیم نازی ها و جنگ دوم جهانی علاقه دارند، توصیه می شود.


سوفی شول در زمان اعدام تنها 22 سال سن داشت.

برای اطلاعات بیشتر در مورد شخصیت سوفی شول به آدرس زیر مراجعه نمایید :

Sophie Scholl on Wikipedia

برای کسب اطلاعات بیشتر در مورد فیلم به آدرس زیر مراجعه فرمایید :

Sophie Scholl on imdb.com

۱۳۸۵ فروردین ۲۲, سه‌شنبه

کینگ کونگ King Kong


یادم می آید هنگامی که 5 یا 6 ساله بودم تلویزیون چند بار در برنامه هایی که در نکوهش فیلم های غربی و مخصوصا آمریکایی پخش می کرد ، تکه هایی از فیلمی را نشان می داد که یک گوریل بزرگ بر روی ساختمان بزرگی عربده می کشید و دیگران را به جنگ دعوت می کرد . آخر سر هم با هدف قرار گرفتن توسط انسان ها از آن بالا به پایین سقوط کرده و تبدیل به میمون کوچکی می شد! بعد ها فهمیدم به این گوریل عظیم جسه کینگ کونگ می گویند . از آن زمان و آن قطعه فیلم چیز دیگری یادم نیست چون تلویزیون عادت نداشت در آن دوران فیلم های خوب و دیدنی را کامل پخش کند و ما بایستی تکه هایی از شاهکارهای سینما را در برنامه هایی مانند آن روی سکه یا مثلا مسابقه هفته ببینیم ! بگذریم آن سال ها با تمامی خاطرات خوب و بدش گذشته است ، به زمان حال بیاییم و فیلم جدیدی با نام کینگ کونگ ساخته کارگردان مشهور فیلم مشهورتر ارباب حلقه ها یا همان Lord of the Rings یعنی Peter Jackson ، را مورد بررسی قرار دهیم :

در همان زمانی که فیلم ارباب حلقه ها هنوز بر روی پرده بود مصاحبه ای خواندم که یک مجله آمریکایی(اسمش را یادم نمیاد) با پیتر جکسون انجام داده بود و او از برنامه تولید فیلم کینگ کونگ برای سال 2005 خبر داده بود . در قسمتی از مصاحبه جکسون می گفت که از کودکی عاشق دو داستان بوده است که همیشه آرزو داشته روزی فیلمی از آنها را بسازد : ارباب حلقه ها و کینگ کونگ !

داستان فیلم تقریبا همان داستان قدیمی با اندکی تغییرات و با رنگ و لعاب جدیدی است که بیننده را برابر تصویر میخ کوب می نماید . لازم بذکر نیست که جایزه بهترین جلوه های ویژه در اسکار 78 ام (مربوط به سال 2005) نصیب این فیلم شده است . دختری به نام Ann که نقش او را Noami Watts بر عهده دارد در یک تاتر در شهر نیویورک مشغول کار می باشد بعد از اینکه به علت تعطیلی تاتر بیکار می شود دنبال یک شغل آبرومند برای خود می گردد و بعد از اینکه به یک کارگردان ماجراجو برخورد می کند با او سوار کشتی می شود تا در فیلم او که قسمتی از آن بر روی کشتی اتفاق می افتد شرکت کند . بر حسب اتفاق کشتی در دریا سرگردان شده و راه خود را گم می کند و به جزیره ای ناشناخته می رسد که دریانوردان به آن، جزیره جمجمه Skull Island می گویند چون صخره بزرگی به شکل جمجمه در ساحل صخره ای جزیره وجود دارد. رفتن به این جزیره بدون بازگشت خواهد بود. ولی کارگردان ماجراجو و دوستانش تصمیم می گیرند به داخل جزیره بروند . در آنجا آنها با قبیله ای آدم خوار برخورد می کنند که چند نفری از گروه را می کشند و تصمیم به ترک جزیره می گیرند ولی در هنگام بازگشت Ann توسط همان قبیله وحشی ساکن جزیره دزدیده می شود تا بعد از مراسمی مذهبی به خدای آنها تقدیم شود. خدای آنها گوریلی عظیم جسه ای است که هدیه هایی را که هر چند وقت به او اعطا می شود پس نزده و آنها را نوش جان می کند ! به هر حال گروه برای نجات جان Ann دوباره وارد جزیره می شود و با صحنه های عجیبی از جمله وجود دایناسورهای ماقبل تاریخ مواجه می شود. کینگ کونگ که از Ann خوشش آمده دلش نمیاید او را بخورد و حتی در صحنه هایی که بنظرم از دیدنی ترین صحنه های فیلم است او را که فرار هم کرده است از چنگ چند تی-رکس نجات می دهد بعد از ماجراهایی که برای گروه اتفاق می افتد و مواجه با کینگ کونگ کارگردان ما یعنی Carl Denham تصمیم می گیرد کینگ کونک را گیر انداخته و برای نمایش به نیویورک ببرد که موفق هم می شود . در هنگام نمایش، کینگ کونگ فرار کرده و بعد از تعقیب و گریزهایی دیدنی به بالای بلندترین ساختمان شهر می رود در حالی که Ann هم همراه اوست . در آنجا است که ارتش با هواپیماهای خود او را مورد هدف قرار داده و سرنگون می کند و ...



فیلم برای دوست داران فیلم های اکشن قطعا سرگرم کننده خواهد بود ولی کسانی را که بیشتر به دنبال فیلم های هنری هستند را زیاد راضی نخواهد کرد . فیلم جلوه های ویژه خوبی دارد که همه بر اساس تکنولوژی پرده آبی( سبز) ساخته شده اند یعنی اول بازیگران برابر پرده سبز بازی می کنند سپس تصاویر گرفته شده با تصاویر تولید شده توسط نرم افزارهای کامپیوتری (مانند تصاویر مربوط به دایناسورها) تلفیق شده و تصاویر اصلی فیلم را می سازند .




از بازیگران فیلم می توان از Noami Watts در نقش Ann Darrow وAdrien Brody در نقش Jack Driscoll (فیلم نامه نویس گروه که در ضمن با آن هم روابطی عاشقانه برقرار کرده) نام برد.






کینگ کونک فیلمی است زیبا که به عقیده من به یک بار دیدن آن می ارزد.

برای اطلاعات بیشتر به لینک زیر مراجعه کنید :